محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2943

تاريخ الطبرى ( فارسي )

بردند گفت : « به خدا بايد او را به يارى و گر نه گردنت را مىزنم . » گفت : « در اين صورت به دور قصرت برق شمشير بسيار خواهد بود . » مىپنداشت كه عشيره اش از او حمايت مىكنند . گفت : « بدبخت مرا از برق شمشير مىترسانى ؟ » آنگاه گفت : « او را نزديكتر آريد . » و چون نزديكتر آوردند با چوب دستى به صورتش زدن گرفت و چندان به بينى و پيشانى و گونه هاى او زد كه بينيش بشكست و خون بر چانهء وى روان شد و گوشت دو گونه و پيشانيش بر ريشش ريخت و چوب بشكست . گويد : هانى دست به طرف شمشير يكى از نگهبانان برد اما نگهبان او را فرو كشيد و مانع شد . ابن زياد گفت : « حرورى شدى ، خويشتن را مستوجب عقوبت كردى ، كشتنت بر ما حلال شد . بگيريدش و در يكى از اطاقهاى خانه بيندازيد و در بر او ببنديد و مراقب نهيد » و چنين كردند . گويد : « پس اسماء بن خارجه به پا خاست و گفت : « ما فرستادگان خيانت بوديم ، به ما گفتى اين مرد را پيش تو آريم و چون بياورديم و به نزد تو واردش كرديم صورتش را در هم شكستى و خونش را بر ريشش روان كردى و گفتى كه او را خواهى كشت . » عبيد الله بن زياد گفت : « تو هنوز اينجايى » و بگفت تا او را بگرفتند و آزار كردند ، آنگاه دست از او بداشتند و به زندانش كردند . اما محمد بن اشعث گفت : « به هر چه رأى امير باشد به نفع ما باشد با ضررمان خشنوديم كه امير تأديب مىكند . » گويد : عمرو بن حجاج خبر يافت كه هانى كشته شد و با مردم مذحج بيامد و قصر را در ميان گرفت و گروهى بسيار با وى بود ، آنگاه ندا داد كه من عمرو بن حجاجم و اينان يكه سواران و بزرگان مذحجند . نه از اطاعت به در رفته‌ايم و نه از